خیلی وقت بود که وبلاگم رو به روز نکرده بودم و امروز که بعد از مدت ها به قسمت مدیریت وبلاگم سر زدم دیدم که خیلی از دوستان لطف داشته اند و پیغام هائی برایم گذاشته اند. یکی از دوستان پیشنهاد کرده بود که در مورد خودمم هم تو وبلاگ بنویسم. به نظرم پیشنهاد خوبیه. نظر شما چیه؟
استعفاء
بدین وسیله من رسما از بزرگسالی استعفا میدهم و مسؤولیتهای یک کودک 8 ساله را قبول میکنم.
میخواهم یک ساندویچفروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران 5 ستاره است.
میخواهم فکر کنم که شکلات از پول بهتر است، چون میتوانم آنرا بخورم!
میخواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم.
میخواهم درون یک چله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.
میخواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد میگرفتم، وقتی نمیدانستم که چه چیزهایی نمیدانم و هیچ اهمیتی هم نمیدادم.
میخواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند.
میخواهم ایمان داشته باشم که هرچیزی ممکن است و میخواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم.
میخواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمیخواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ...
میخواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، به ...
این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک، مال شما.
من رسما از بزرگسالی استعفا میدهم.
اگر میخواهید بیشتر از این با من بحث کنید، باید بتوانید مرا بگیرید، چون ...!
راه بهشت
مردی با اسب و سگش در جادهای راه میرفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقهای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدتها طول میکشد تا مردهها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیادهروی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق میریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز میشد و در وسط آن چشمهای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان کرد: «روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»
دروازهبان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
- «چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنهایم.»
دروازهبان به چشمه اشاره کرد و گفت: «میتوانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان میخواهد بوشید.»
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعهای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازهای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز میشد. مردی در زیر سایه درختها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: روز به خیر
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنهایم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگها چشمهای است. هرقدر که میخواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگیشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، میتوانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط میخواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی میشود!
- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما میکنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا میمانند...
بخشی از کتاب «شیطان و دوشیزه پریم»، پائولو کوئیلو
[4/9/1386- 11:24 ع] داستان بیست و هشتم(استعفاء)
[4/8/1386- 6:51 ص] داستان بیست و هفتم (راه بهشت)
[17/7/1386- 3:58 ص] داستان بیست و ششم (سگ باهوش)
[16/7/1386- 3:38 ص] داستان بیست و پنجم (تزریق خون)
[4/7/1386- 3:41 ص] داستان بیست و چهارم (جعبه خالی)
[30/5/1386- 2:51 ص] داستان بیست و سوم (جای پا)
[20/5/1386- 2:9 ص] داستان بیست و دوم (خانم نظافتچی)
[30/4/1386- 5:41 ص] داستان بیست و یکم (فقرا امانت منند)
[9/4/1386- 2:43 ص] داستان بیستم (پیرمرد و پسرک واکسی)
[4/4/1386- 1:9 ص] داستان نوزدهم (تصمیم مهم)
[27/3/1386- 7:55 ص] داستان هجدهم ( دسته گل)
[16/3/1386- 7:27 ع] داستان هفدهم (ماشین اسپرت)
[16/3/1386- 3:5 ص] داستان شانزدهم (زخمهای عشق)
[12/3/1386- 7:0 ص] داستان پانزدهم (بانک زمان)
[همه عناوین(30)]
بازدید دیروز: 42
کل بازدید :8641
امیدوارم از داستان ها خوشتون بیاد.
گفته ها و نکته ها [182]
الله ابهی [66]
دیانت بهائی [144]
جالب [169]
عکس بهائی [225]
ریاضی [62]
شطرنج [157]
[آرشیو(8)]
نام: | |
ایمیل: | |



